بایگانی

بایگانی اکتبر

ایران و امریکا: از حاجی واشنگتن تا سفارت متروکه

۱۰ آبان ۱۳۹۱ بدون دیدگاه
دولت ایران هم نخست در سال ۱۸۵۶ میرزا ابوالحسن شیرازی و سپس در اکتبر ۱۸۸۸ میلادی (۱۳۰۶ هجری قمری) حاج حسینقلی خان صدرالسلطنه، فرزند میرزا آقاخان نوری را به عنوان نماینده رسمی به آمریکا فرستاد.

دولت ایران هم نخست در سال ۱۸۵۶ میرزا ابوالحسن شیرازی و سپس در اکتبر ۱۸۸۸ میلادی (۱۳۰۶ هجری قمری) حاج حسینقلی خان صدرالسلطنه، فرزند میرزا آقاخان نوری را به عنوان نماینده رسمی به آمریکا فرستاد.

می‌گفت: «فکر و ذکرمان شد کسب آبرو، چه آبرویی؟ مملکت ‌رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید درست‌‌تره…مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه می‌آید! قحطی است، دوا نیست، مرض بیداد می‌کند، نفوس حق‌النفس می‌دهند، باران رحمت از دولتی سرقبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم! میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی. سر بریدن از ختنه سهل‌تر. ریخت مردم از آدمیزاد برگشته، سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده، چشم‌ها خمار از تراخم است، چهره‌ها تکیده از تریاک…»

اینها را عزت‌الله انتظامی در نقش حاجی واشنگتن می‌گفت. حاجی واشنگتن؛ فیلمی از علی حاتمی که در سال ۱۳۶۱ در ایران ساخته شد و همان سال توقیف شد.(۱)

در آستانه سالگرد ۱۳ آبان روز تسخیر سفارت آمریکا قرار داریم؛ روزی که برای ایرانیان و امریکایین نقطه عطفی به شمار می رود.

اگرچه حاجی واشنگتن از دید اهالی سینما اثری واقعا فاخر به شمار می‌رود، اما داستان روابط ایران و آمریکا فقط از دید هنرمندان مورد توجه قرار نگرفته است. بخش بخش این روابط رمزآلود همواره مورد توجه اقشار مختلف ایران بوده است، چه پیش چه پس از انقلاب اسلامی این رابطه و بعد عدم‌رابطه همواره مورد توجه بوده است.

 

ذبح گوسفند در بالکن هتل آمریکایی

اول بار در کتابی با نام «تحفه العالم» که نواده دختری ابوالقاسم میرفندرسکی در سال ۱۱۰۷ هـ.ق یعنی سال دوم سلطنت شاه سلطان حسین و ۲۰۲ سال پس از کشف آمریکا نوشته، از اجناس آمریکایی چون فرش‌های و لباس‌های «ینگی دنیا» ذکری به میان آمده‌است.

 

ساموئل گرین بنجامین نخستین دیپلمات رسمی کشور آمریکا در ایران بود.

ساموئل گرین بنجامین نخستین دیپلمات رسمی کشور آمریکا در ایران بود.

بر طبق اسناد، جاستین پرکینز(۲) اولین آمریکایی است که در تاریخ به ایران پای گذارد. از سوی دیگر، نخستین ایرانی که رسما تابعیت ایالات متحده آمریکا را پذیرفت میرزا محمد علی حاج سیاح (۳) بود که در انقلاب مشروطیت نیز شرکت داشت.

در ژوئن ۱۸۸۳ (۱۳۰۰ هجری قمری برابر ۱۲۶۲شمسی) آمریکا اقدام به تأسیس کنسولگری در ایران کرد و دیپلمات ارشدی به نام ساموئل گرین بنجامین به تهران فرستاد. (۴) دولت ایران هم نخست در سال ۱۸۵۶ میرزا ابوالحسن شیرازی و سپس در اکتبر ۱۸۸۸ میلادی (۱۳۰۶ هجری قمری) حاج حسینقلی خان صدرالسلطنه، فرزند میرزا آقاخان نوری را به عنوان نماینده رسمی به آمریکا فرستاد. مهم‌ترین اتفاق در این دوره موضوع ذبح گوسفند در بالکن هتل بود. حسینقلی‌خان صدرالسلطنه، نخستین سفیر ایران در آمریکا به علت ذبح گوسفندی در بالکن هتل والدورف-آستوریا در شهر نیویورک، در روز عید قربان به تهران احضار شد. ناصرالدین شاه خطاب به او گفته بود: «ما را نزد جوان‌ترین دولت دنیا بی‌آبرو کردی و ملت چندین هزار ساله ما را سخره عالمیان کردی. خدا از تو نگذرد.»

 

روابط در حد سفیر

روابط در حد سفیر بین دو کشور در سال ۱۹۴۴ برقرار شد. والاس موری که در سال‌های دهه ۲۰ میلادی دیپلمات ارشد آمریکا در ایران بود، از نخستین سفیران این کشور در ایران شد.

در پی حمله متفقین به ایران در ۳ شهریور ۱۳۲۰، رضا شاه از آمریکایی‌ها کمک خواست، اما به دلیلی سردی روابط میان تهران و واشنگتن در خصوص ماجرای وزیر مختار ایران در آمریکا این درخواست مورد توجه فرانکلین روزولت قرار نگرفت. البته در جریان کنفرانس تهران، ایالات متحده آمریکا، بریتانیا و اتحاد شوروی استقلال ایران را به رسمیت شناختند.

 

جاستین پرکینز نخستین تبعه کشور آمریکا که به ایران پا گذاشت.

جاستین پرکینز نخستین تبعه کشور آمریکا که به ایران پا گذاشت.

 

متفقین برای سروسامان دادن به وضعیت اقتصادی ایران و همچنین تسهیل ارسال کمک به روس‌ها، با استخدام مستشاران مالی موافقت کردند. بدین ترتیب بار دیگر آرتور میلسپو(۵) راهی ایران شد. هم‌زمان برخی از شرکت‌های نفتی آمریکا برای سرمایه‌گذاری در نفت ایران اعلام آمادگی کردند، اما از آنجا که درخواست آمریکایی‌ها موجب طرح درخواست‌های مشابه از سوی روس‌ها و انگلیسی‌ها می‌شد، دکتر محمد مصدق در مجلس شورای ملی، سیاست موازنه منفی برای پرهیز از واگذاری هرگونه امتیاز نفتی را به خارجیان تا پایان جنگ جهانی دوم مطرح کرد.

پایان جنگ جهانی دوم ضرورت خروج نیروهای متفقین را از ایران مطرح کرد. استالین به بهانه‌هایی از خروج ارتش سرخ از شمال ایران خودداری کرد. مذاکرات احمد قوام (قوام السلطنه) در مسکو بی‌نتیجه ماند و ایران مجبور شد به شورای امنیت سازمان ملل متحد شکایت کند. در واکنش به این اقدام، اتحاد شوروی نه تنها به خروج نیروهایش از ایران اقدام نکرد، بلکه در آذربایجان و کردستان حکومت‌های دست نشانه به‌وجود آورد. هری ترومن، رییس‌جمهور ایالات متحده آمریکا، در ۱ فروردین ۱۳۲۵ (۱۹۴۶) اولتیماتوم داد در صورت خودداری شوروی از خروج نیروهایش از ایران ایالات متحده آمریکا نیز اقدام به بازگرداندن نیروهایش خواهد کرد. نگرانی استالین از برخورد نظامی با آمریکا که در آن زمان تنها کشور دارنده بمب اتمی بود، سرانجام شوروی را به خروج از ایران وادار کرد.

هم‌زمان روابط نظامی ایران و آمریکا رو به فزونی گذاشت. در ۳۰ خرداد ۱۳۲۶ یک قرارداد ۱۰ میلیون دلاری فروش سلاح به ایران به امضا رسید که ارزش واقعی آن حداقل ۷۰ میلیون دلار بود. در ۱۴ مهر ۱۳۲۸، کنگره ایالات متحده آمریکا قانون کمک به دفاع مشترک را به تصویب رساند و مبلغ ۲۷ میلیون دلار کمک نظامی در اختیار ایران قرار داد. در ۴ مرداد ۱۳۲۹ کنگره اصلاحیه‌ای به قانون دفاع مشترک افزود و ایران را از رده کره جنوبی و فیلیپین خارج ساخت و در ردیف ترکیه و یونان قرار داد که مجموع ۱۳۱ میلیون دلار کمک نظامی به این سه کشور اختصاص یافته بود.

 

نفت، مصدق و آمریکا

یکی از بدترین خاطرات ایرانیان از آمریکا ماجرای ملی شدن صنعت نفت است. سیاست ایالات متحده آمریکا در دوران جنبش ملی شدن صنعت نفت و تشکیل دولت دکتر محمد مصدق سه مقطع مشخص را پشت سر گذاشت:

همراهی با ایران: در این مقطع آمریکایی‌ها از حق ایران برای کسب حقوقش بر مبنای تقسیم ۵۰ – ۵۰ حمایت کردند. این مرحله با تصویب و اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت ایران، پایان یافت.

 

نخستین ایرانی که رسما تابعیت ایالات متحده آمریکا را پذیرفت میرزا محمد علی حاج سیاح بود.

نخستین ایرانی که رسما تابعیت ایالات متحده آمریکا را پذیرفت میرزا محمد علی حاج سیاح بود.

 

میانجی‌گری: ملی شدن شرکت نفت ایران و انگلیس: احساسات ملی‌گرایانه در دیگر کشورهای خاورمیانه به‌ویژه در قبال احتمال ملی شدن شرکت آرامکو آمریکا را نگران کرد، به همین دلیل آمریکا با بریتانیا هم قدم شد که از ملی شدن صنعت نفت ایران حمایت نکند، اما در عین حال واشنگتن دو طرف ماجرا را به حل اختلافات از طریق گفت‌وگو دعوت کرد.

 

آرتور میلسپو حقوقدان و کارشناس مالی آمریکایی که برای اصلاح مالیه به استخدام دولت ایران درآمد

آرتور میلسپو حقوقدان و کارشناس مالی آمریکایی که برای اصلاح مالیه به استخدام دولت ایران درآمد

همراهی با بریتانیا: با پیروزی وینستون چرچیل در بریتانیا و دویث دیوید آیزنهاور در آمریکا، همسویی دو کشور در برخورد با دولت دکتر محمد مصدق شکل گرفت. آمریکایی‌ها مدعی بودند که مماشات در مقابل مصدق در نهایت به پیروزی حزب توده و فروافتادن ایران در دامان اتحاد شوروی خواهد انجامید. در نتیجه آمریکا از ایده سرنگونی مصدق و بازگشت شاه حمایت کرد. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اولین تجربه سیا در سرنگونی یک دولت خارجی به شمار می‌آید. این عملیات با هدایت کرمیت روزولت مامور مخفی سیا به نام عملیات آژاکس به مرحله اجرا گذاشته شد. روزولت در کتاب خود که در دهه ۱۹۷۰ به چاپ رساند، نوشت که محمدرضا شاه پس از بازگشت از تبعید، در کاخ مرمر، به وی گفت که سلطنتش را بعد از خدا به آمریکا و شخص روزولت مدیون است.

آمریکا در دهه ۱۹۵۰ میلادی، با تشکیل کنسرسیوم نفت با انگلستان شریک شد. واشنگتن پرداخت وام ۴۵ میلیون دلاری به ایران را تصویب کرد و ریچارد نیکسون معاون رییس‌جمهور ایالات متحده آمریکا از تهران دیدار کرد. این سفر با سفر محمد رضا شاه از واشنگتن جواب داده شد. در سال ۱۳۳۶ قرارداد مودت ایران و آمریکا به تصویب مجلس شورای ملی رسید. با ورود جان کندی به کاخ سفید، فشار آمریکا بر شاه برای درپیش گرفتن اصلاحات افزایش یافت. شاه در اواخر سال ۱۳۴۱، از واشنگتن دیدار کرد و توانست حمایت کندی را جلب کند. در مراجعت از آمریکا شاه انقلاب سفید به همراه اصول ششگانه انقلاب شاه و ملت را به رفراندم گذاشت.

 

نگرانی آمریکا از حق مسلم ایران پس از ۳۰ سال

کودتای ۲۸ مرداد تاثیر مهمی بر روابط ایران و آمریکا گذاشت که هنوز آثار آن در روابط دو کشور محسوس است. در ۱۸ مارس سال ۲۰۰۰ میلادی، مادلین آلبرایت وزیر امورخارجه آمریکا در سخنرانی خود گفت: «در سال ۱۹۵۳، آمریکا نقش موثری در ترتیب دادن براندازی نخست‌وزیر محبوب ایران محمد مصدق داشت. دولت آیزنهاور معتقد بود که اقداماتش به دلایل استراتژیک موجه‌اند، ولی آن کودتا آشکارا باعث پس‌رفت سیر تکامل سیاسی ایران شد و تعجبی ندارد که هنوز بسیاری از ایرانیان از این دخالت آمریکا در امور داخلی آنان ناراحت‌اند. علاوه براین در ربع قرن بعد از آن ایالات متحده و غرب پیوسته از رژیم شاه حمایت کردند. دولت شاه هرچند کارهای زیادی برای پیشرفت اقتصادی ایران انجام داد ولی مخالفان خود را بی‌رحمانه سرکوب کرد.»

 

کرمیت روزولت نوه تئودور روزولت رییس‌جمهور سابق آمریکا و رییس شعبه خاورمیانه سازمان مرکزی جاسوسی آمریکا ـ سیا ـ که بعدها فرمانده عملیات کودتای ۲۸ مرداد شد.

کرمیت روزولت نوه تئودور روزولت رییس‌جمهور سابق آمریکا و رییس شعبه خاورمیانه سازمان مرکزی جاسوسی آمریکا ـ سیا ـ که بعدها فرمانده عملیات کودتای ۲۸ مرداد شد.

از روابط اطلاعاتی دو کشور در این دوره می‌توان به احداث و فعالیت هفت مرکز جمع‌آوری اطلاعات سازمان سیا در نزدیکی مرز ایران و اتحاد جماهیر شوروی تا زمان انقلاب اسلامی نام برد. ‏

در سال‌های پایانی دهه ۱۹۷۰ سازمان سیا در چندین گزارش مکررا تاکید داشته که هیچ نوع حرکت انقلابی یا خیزش مردمی در آینده‌ای نزدیک برای حکومت شاه قابل تصور نخواهد بود.

آرشیو امنیت ملی آمریکا روز ۲۵ دی ۱۳۸۷ (۱۴ ژانویه ۲۰۰۸) اسنادی را پس از ۳۰ سال منتشر کرد که نشان می‌دهد جرالد فورد و جیمی کارتر روسای جمهوری وقت آمریکا در این دهه از احتمال دستیابی ایران به بمب اتمی نگران بوده‌اند. اسناد تازه نشان می‌دهد که در جریان مذاکرات اتمی ایران و آمریکا در دهه ۷۰ میلادی، محمدرضا شاه پهلوی دستیابی ایران را به فناوری انرژی هسته‌ای حق این کشور می‌دانست.

 

پس از انقلاب اسلامی

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و ماجرای تسخیر سفارت امریکا و از زمان قطع روابط کامل بین ایران و آمریکا، موانع فراوانی احیا و ظاهر شده‌اند که تا به امروز مانع روابط رسمی بین دو کشور شده‌اند. تصرف سفارت آمریکا آغاز و نقطه شروع وخامت روابط سیاسی ایران و آمریکا شد و آمریکا به‌دنبال این حرکت ایران، به طور کامل تحریم‌هایی علیه ایران وضع نمود و سیاست خود را علیه تهران تغییر داد. سفارت امریکا در ایران عملا تعطیل و سفارت ایران نیز در امریکا کاملا تعطیل شد.

 

تصویری از سفارت ایران در واشنگتن که در حال حاضر متروکه است

تصویری از سفارت ایران در واشنگتن که در حال حاضر متروکه است

 

——

۱ این فیلم داستان زندگی غم‌انگیز حسینقلی خان صدرالسلطنه –‏اولین سفیر ایران در بلاد«آمریک»- را روایت می‌کند. فیلم حاجی واشتنگتن باید در آمریکا ساخته می‌شد، ‏اما به دلیل مشکلات سیاسی ۲ کشور، گروه سازنده،  ساخت فیلم را در ایتالیا دنبال ‏کردند. سرانجام فیلم بعد از ‏گذشت سال‌ها از زمان اولین نمایشش در اولین جشنواره فجر، در سال ۷۷ به نمایش عمومی درآمد.

۲ جاستین پرکینز (به انگلیسی: Justin Perkins) نخستین تبعه کشور آمریکا در ایران بود. وی کشیش و مبلغ مذهبی پروتستان بود. او در سال ۱۸۳۳ به ایران پای نهاد و در سال ۱۹۱۲ در آمریکا درگذشت. از اقدامات او در ایران می‌توان به برپایی نخستین مدرسه مدرن ایران، مدرسه آمریکایی ارومیه، در زمان محمدشاه قاجار در اورمیه برای آشوریان انتشار زاهر یرادی باهرا، در سال ۱۲۶۵ قمری ـ ۱۳ سال پس از انتشار کاغذ اخبار اولین نشریه ایران ـ نخستین نشریه غیرفارسی و دومین نشریه ایران اشاره کرد.

۳ میـرزا محمدعلی محلاتی متولد ۱۲۵۲ قمری ملقب به حاجی سیاح به سبب سفر هجـده ساله خود به دور دنیا (اقصی نقاط اروپا و آمریکای شمالی و همچنین کشورهای شرق از جمله ژاپن و هندوستان) و سفرهای فراوانش در سراسر ایران به حاجی سیـاح معروف شده‌است. وی نخستین بار از طریق نیویورک وارد آمریکا گردید، و تا سانفرانسیسکو نیز در سفرهای خود پیش رفت، جایی که در ۲۶ می۱۸۷۵ تابعیت آمریکا را در دادگاه ناحیه ۱۲ کالیفرنیا رسما پذیرفت. حاجی سیاح حتی در دو نوبت موفق به دیدار با رئیس جمهور آمریکا، پرزیدنت اولیسس گرنت ـ هجدهمین رییس‌جمهور آمریکا ـ نیز گردید.

۴ Samuel Greene Wheeler Benjamin ، دیپلمات آمریکایی ۱۳ فوریه ۱۸۳۷ تا ۱۹ جولای ۱۹۱۴

۵ آرتور میلسپو (Arthur Millspaugh) متولد مارس ۱۸۸۳ در روستایی در میشیگان، حقوقدان و کارشناس مالی آمریکایی که در سال‌های ۱۹۲۲-۱۹۲۷ و ۱۹۴۲-۱۹۴۵ برای اصلاح مالیه به استخدام دولت ایران درآمد.

 

کودکان+ایدز(۱)/محکوم به آغوش‌های بسته

۲۷ مهر ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

این پرونده را برای ضمیمه آخر هفته دنیای اقتصاد مورخ ۲۷ مهر با کمک دوستان خوبم تهیه کردم. بخشی از مطالب که خودم هم در تهیه آنها همکاری داشتم را در اینجا می گذارم. به نظر خودم موضوع فوق العاده با اهمیتی است. دلیل هم دارد، تعداد مبتلایان به ویروس ایدز به طرز خاصی در ایران افزایش یافته و چون این بیماری دوره ای پنهان دارد، تعداد زیادی کودک بیگناه به این ویروس مبتلا شدند.

وضعیت آنها با هیچ یک از گروه های کودکان بیماری خاص قابل مقایسه نیست. از دوستان و مخاطبان گرامی تقاضا دارم در انتشار این مطالب یاری کنند. با تشکر

کودکان +ایدز

۱) محکوم به آغوش‌های بسته

۲) دو تجربه واقعی

۳)نظرسنجی از ۵۰۰ نفر شرکت کننده

۴)اولیا و همکلاسی+HIV

hivl

اما درد بچه‌های اچ آی وی مثبت، این است که کسی دست به آنها نمی‌زند، بغلشان نمی‌کند، نمی‌بوسدشان، بازی‌شان نمی‌دهد. چرا؟ آنها که رفتار پر خطری نداشتند، آنها که اعتیاد تزریقی نداشته‌اند، نه در زندان خالکوبی کرده‌اند، نه در آرایشگاه ابرویی تاتو کرده‌اند، آنها محکوم هستند، در حال گذراندن دوران محکومیت. محکومیتی که جرم آن را کس دیگری مرتکب شده و از او فقط یک دوران محکومیت برایشان به ارث مانده؛ محکومیت آغوش‌های بسته تا ابد!

عصر زمستان کنار برف‌های یخ زده که از دوده تهران سیاه و کنار حیاط تلنبار شده‌اند، کیف کوچکش را بغل کرده و کناری نشسته است، به هیاهوی بچه‌ها نگاه می‌کند؛ بچه‌هایی که وسط حیاط بازی می‌کنند.

زنگ تفریح آنهاست، اما زنگ زجر این یکی شده! به آنها می‌گویند بچه‌های معمولی و این یکی…دختر بچه نمی‌داند چرا کسی به او دست نمی‌زند؛ همکلاسی‌اش چرا چند وقت پیش از مدرسه آنها رفته؟ چند سالی هست که از خاله مدام می‌پرسد چرا هر روز باید یک مشت ـ دقیقا یک مشت ـ قرص و کپسول بخورد؟ این چه سرماخوردگی است که هیچ وقت خوب نمی‌شود؟ دوستانش که سرما می‌خورند زود خوب می‌شوند.


چند سالی هست که نمی‌داند چرا تابستان‌ها در آن هوای گرم که همه تی‌شرت می‌پوشند، او باید لباس گرم بپوشد، مگر آدم در تابستان هم سرما می‌خورد؟
یک چیزی هم می‌گویند «ایدزی»، یک بار یکی از بچه‌ها گفته بود، وقتی دخترک پرسیده بود چرا من را بازی نمی‌دهید، به او گفته بود «تو ایدزی هستی» اما این ایدز چی هست؟ از مامان پرسید، پرسید: «مامان دوستم می‌گفت من ایدز دارم برای همین با من بازی نمی‌کنند، ایدز چیه؟» مامان می‌گوید یک نوع سرماخوردگی خیلی بد است!
اما من کی این سرماخوردگی را گرفتم؟ تقصیر من چه بود؟ زنگ تفریح به صدا در می‌آید، همه بچه‌ها ناراحت هستند اما او خوشحال است، لااقل در کلاس حسرت بازی کردن را نمی‌خورد و همه باید کنار هم بنشینند، سر کلاس می‌رود…


***


این شاید قصه هر روزه کودک و کودکانی باشد که «بوی ماه مهر، ماه مدرسه» برای آنها مثل خیلی‌های دیگر معطر و روح‌فزا نیست! نه چون از درس و مدرسه گریزانند، نه چون از هم سن و سال‌هایشان بدشان می‌آید، چون در مدرسه جز طرد شدن چیزی نصیبشان نمی‌شود.
چرا؟ به خاطر همان سرماخوردگی بدجنس که مامان‌ها می‌گویند. سرمایی که خودشان نخوردند، پدر و مادرشان خوردند و آنها باید تا آخر عمر به خاطر سرمایی که پدر یا مادرشان خورده، درد بکشند. درد خوردن روزانه مشتی قرص به جای خود، درد وحشت از ابتلا به ساده‌ترین بیماری‌ها به جای خود، درد بزرگ، آغوش‌هایی است که نصیبشان نمی شود.
درد بزرگ این «ایدزی» شنیدن‌های مجهول است. درد بزرگ یک علامت سوال و یک چرای بزرگ است که تمام زندگی آنها را تحت تاثیر قرار می‌دهد.
بچه‌های معصوم شیمی درمانی شده را دیده‌اید؟ آنها که مبتلا به سرطان هستند؟ بچه‌های معلول جسمی و ذهنی را دیده‌اید؟ آنها که روی صندلی چرخ دار می‌نشینند؟ همه این بچه‌ها معصوم و پاک هستند و «وظیفه» ماست که آنها را دوست داشته باشیم و کمکشان کنیم. آنها را در آغوش می‌گیریم، می‌بوسیمشان، حداقل دست نوازشی روی سرشان می‌کشیم! اما درد بچه‌های اچ آی وی مثبت، این است که کسی دست به آنها نمی‌زند، بغلشان نمی‌کند، نمی‌بوسدشان، بازی‌شان نمی‌دهد. چرا؟ آنها که رفتار پر خطری نداشتند، آنها که اعتیاد تزریقی نداشته‌اند، نه در زندان خالکوبی کرده‌اند، نه در آرایشگاه ابرویی تاتو کرده‌اند، آنها محکوم هستند، در حال گذراندن دوران محکومیت. محکومیتی که جرم آن را کس دیگری مرتکب شده و از او فقط یک دوران محکومیت برایشان به ارث مانده؛ محکومیت آغوش‌های بسته تا ابد!

کودکان+ایدز(۲)/ دو تجربه واقعی

۲۷ مهر ۱۳۹۱ بدون دیدگاه

این پرونده را برای ضمیمه آخر هفته دنیای اقتصاد مورخ ۲۷ مهر با کمک دوستان خوبم تهیه کردم. بخشی از مطالب که خودم هم در تهیه آنها همکاری داشتم را در اینجا می گذارم. به نظر خودم موضوع فوق العاده با اهمیتی است. دلیل هم دارد، تعداد مبتلایان به ویروس ایدز به طرز خاصی در ایران افزایش یافته و چون این بیماری دوره ای پنهان دارد، تعداد زیادی کودک بیگناه به این ویروس مبتلا شدند.

وضعیت آنها با هیچ یک از گروه های کودکان بیماری خاص قابل مقایسه نیست. از دوستان و مخاطبان گرامی تقاضا دارم در انتشار این مطالب یاری کنند. با تشکر

کودکان +ایدز

۱) محکوم به آغوش‌های بسته

۲) دو تجربه واقعی

۳)نظرسنجی از ۵۰۰ نفر شرکت کننده

۴)اولیا و همکلاسی+HIV

در اینجا به ذکر دو تجربه واقعی و مستند از برخورد با کودکان اچ آی وی مثبت را می خوانید:

v28-01

با وجود اینکه در مقطع راهنمایی با کادر مدرسه مشکلی نداشتیم، اما سعید دیگر علاقه‌ای به مدرسه رفتن و درس خواندن نداشت.» در دوران راهنمایی، سعید فرار کردن از مدرسه را تجربه کرد و به جای مدرسه رفتن، وقتش را در خیابان‌های شهر می‌گذراند و ظهر به خانه می‌رفت.

عمه‌ای مهربان‌تر از مادر

«سحر دختر من است. خودم از وقتی هفت ماهه بود بزرگش کردم.» این را مهتاب، عمه سحر، می‌گوید که ۳۷ سال دارد و با نگرانی‌ای که در صدایش موج می‌زند، اصرار می‌کند که کسی نباید با دختر برادرش درباره بیماری‌اش صحبت کند. مهتاب می‌گوید سحر ۱۳ ساله است و حالا که در بحران سن بلوغ قرار دارد، موضوع بیماری اذیتش می‌کند.

موضوع از اینجا آغاز شد که پدر و مادر سحر پیش از تولد او، با هم دچار مشکل شدند. مادرش مهریه را به اجرا گذاشت و شوهر به زندان افتاد. پدر سحر در زندان خالکوبی کرد. بعد از مدتی، مادر از مهریه‌اش گذشت. مرد آزاد شد و آنها دوباره سر زندگی‌شان برگشتند. زمانی که مادر، سحر را باردار بود، بیماری پدر شروع شد و بعد از تولد او از دنیا رفت. بیماری ایدز پدر را، پزشکی قانونی تشخیص داد و بعد از آن تست HIV مادر و سحر هم مثبت از آب در آمد. مادر که باور این موضوع برایش دشوار بود و شوهرش را هم از دست داده بود، سحر را پیش پدر و مادر شوهرش رها کرد و بعد از مدتی مجددا ازدواج کرد و باز از همسر دوم باردار شد، اما هنگام زایمان خودش و کودک متولد نشده از دنیا رفتند و سحر تنها ماند.

مهتاب می‌گوید من تازه ازدواج کرده بودم و بچه هم نداشتم؛ اما خوشبختانه شوهرم آدم منصفی است. او پذیرفت که سحر در بیمار شدن خود نقشی نداشته و سرنوشتش این بوده است. چون پدر و مادر من سالمند هستند، سرپرستی سحر را من و همسرم به عهده گرفتیم و تا امروز سعی کردیم مثل یک پدر و مادر واقعی از او که شرایط حساسی هم دارد مراقبت کنیم.
به مسوولان و اولیای مدرسه سحر درباره بیماری او چیزی نگفته‌اند، خود او هم ده ساله بود که مصرف داروهایش باعث شد کنجکاو شود که چرا برعکس هم سن و سال‌های دیگر، او هر روز باید دارو مصرف کند و همین دلیلی شد که به بیماری‌اش پی‌ ببرد. اطرافیان، اقوام، آشنایان و دوستان سحر هیچ کدام درباره مبتلا بودن او به ایدز چیزی نمی‌دانند.
عمه می‌گوید: همیشه به سحر می‌گفتم در مدرسه اگر سیبی را گاز زدی، آن را به دوستان دیگر نده. حالا او هر چند میزان حساسیت بیماری‌اش را نمی‌داند، اما نسبت به این موضوع حساس شده و وقتی کسی غیر از خودمان درباره ایدز با او صحبت می‌کند، ناراحت می‌شود و معمولا جواب هم نمی‌دهد. سحر هنوز باور ندارد که اگر همینطور مصرف داروهایش را ادامه دهد، می‌تواند مثل دیگران به طور طبیعی زندگی و ازدواج کند.
مهتاب و شوهرش حالا خودشان هم یک دختر هشت ساله دارند، اما مهتاب می‌گوید آنقدر که برای سحر وقت می‌گذارد، برای دخترش نمی‌گذارد. او با لحنی مهربان تاکید می‌کند سحر با دختر خودم هیچ فرقی ندارد، اما مثلا یک سرماخوردگی کوچک سحر، چند ماه طول می‌کشد تا خوب شود و همین باعث می‌شود من حواسم بیشتر به او باشد و مراقبش باشم. عمه سحر می‌گوید فکرش را بکنید چقدر سخت است که در یک عروسی که هم سن و سال‌های سحر همه لباس‌های دخترانه و دامن می‌پوشند، من لباس گرم و پوشیده تن او می‌کنم که مبادا سرما بخورد.

***

اخراج یک کلاس اولی مبتلا به ایدز از مدرسه

قد متوسطی دارد. مانتوی مشکی پوشیده و شال سفیدش را با شلوار همرنگ ست کرده است. سر و وضع آراسته و مرتبی دارد و با لبخندی ملایم، همه چیز را تعریف می‌کند.

پریسا چهل سال دارد و می‌گوید ۲۸ سالش بود که بعد از بیماری شوهرش تست داد و فهمید به ایدز مبتلا شده است. همسر پریسا که دکترای فیزیک داشت، هم استاد دانشگاه بود و هم به عنوان محقق در سازمان انرژی اتمی مشغول به کار بود، اما بعد از تشخیص بیماری، از هر دو شغل اخراج شد. او دو سال بعد از دنیا رفت. حاصل زندگی مشترک پریسا و شوهرش دو پسر با فاصله سنی چهار سال است، اولی سالم و دومی HIV+. پسر بزرگ‌تر امروز در سن ۲۱ سالگی دانشجو است، اما سعید پسر کوچکتر سال‌ها پیش ادامه تحصیل را از مقطع راهنمایی رها کرد. او وقتی به کلاس اول رفت که پدر را تازه از دست داده بود. پریسا می‌گوید به محض اینکه در مدرسه متوجه بیماری سعید شدند من را خواستند و سرم فریاد کشیدند که «تو مسوول خون این همه بچه هستی که با خودخواهی گذاشته‌ای پسر مریضت به مدرسه بیاید.» پریسا که هنوز از داغ از دست دادن همسر و شوک بیماری خود و پسرش رها نشده بود و درباره ایدز هم چیز زیادی نمی‌دانست، توان توجیه اولیاء مدرسه را نداشت. سعیدِ کلاس اولی را از مدرسه اخراج کردند و تنها گزینه‌ای که به آنها دادند این بود که سعید در خانه درس بخواند و فقط برای امتحانات به مدرسه برود و جدا از بقیه دانش‌آموزان امتحان بدهد.
همان زمان پریسا با مرکز بهداشت غرب تهران آشنا شد که برای تامین داروها و درمان به آنجا مراجعه می‌کرد. این مشکل را با مشاور مرکز در میان گذاشت. بعداز پیگیری مشاور و مداخله پزشک متخصص و مطرح کردن موضوع با چند کارشناس، مسوولان مدرسه پذیرفتند که سعید به مدرسه برگردد، اما در کلاس برایش صندلی جدا گذاشتند و معلمش هم توجهی به او نداشت. سال بعد از آن، وقتی سعید کلاس دوم رفت باز تصمیم گرفتند اخراجش کنند که این بار تعدادی از والدین دانش آموزان دیگر پا در میانی کردند و این اتفاق نیفتاد. تا کلاس پنجم وضع به همین شکل پیش می‌رفت که مدیر مدرسه عوض شد و فردی جایگزین شد که درک بهتری داشت، اما دیگر محیط برای سعید غیرقابل تحمل بود. همکلاسی‌های مدرسه که بعضی‌هایشان بچه‌های همسایه‌ها بودند، سعید را با انگشت نشان می‌دادند و «ایدزی» صدایش می‌کردند و کسی با او بازی نمی‌کرد و همه این‌ها تاثیر منفی زیادی روی سعید گذاشت. پریسا می‌گوید «در دوره راهنمایی هنگام ثبت‌نام، گفتم پسرم مبتلا به ایدز است. مدیر مدرسه که رشته تحصیلی‌اش پزشکی بود موضوع را درک کرد، اما از من خواست سایر اولیاء مدرسه این موضوع را ندانند.

با وجود اینکه در مقطع راهنمایی با کادر مدرسه مشکلی نداشتیم، اما سعید دیگر علاقه‌ای به مدرسه رفتن و درس خواندن نداشت.» در دوران راهنمایی، سعید فرار کردن از مدرسه را تجربه کرد و به جای مدرسه رفتن، وقتش را در خیابان‌های شهر می‌گذراند و ظهر به خانه می‌رفت. کم‌کم که جراتش بیشتر شد بعضی از شب‌ها هم به خانه نمی‌آمد و حالا هم که ۱۷سال دارد، گاهی چند روز بی‌خبر مسافرت می‌رود بدون آنکه خانواده‌اش بدانند کجاست. فرارها و غیبت‌های طولانی سعید مادر را بیش از همیشه نگران می‌کند. پریسا می‌گوید هرکار از دستش برمی‌آمد کرده، ولی دیگر تسلیم شده و فکر می‌کند نباید پسرش را تحت فشار قرار بدهد، اما حالا که هر چه سعید می‌خواهد مادر چشم می‌گوید، سعید راه دیگری برای نشان دادن نارضایتی‌اش نسبت به زندگی انتخاب کرده و آن هم ادامه ندادن مصرف داروهایش است، به این بهانه که خوردن دارو اثری روی او نمی‌گذارد. پریسا در این سال‌ها اطلاعات و تجربیات زیادی در مورد بیماری ایدز به‌دست آورده و به مبتلایان زیادی کمک می‌کند، اما می‌گوید: «از کمک به پسر خودم عاجزم.» پریسا فکر می‌کند بالا بردن دانش، بهترین راهی است که در چنین شرایطی کمک می‌کند و معتقد است حمایت سازمان‌ها و مراکز حمایتی مختلف در موفق شدن یک بیمار مبتلا به ایدز تاثیر بسیار زیادی دارد
.